تبليغاتX
دستمال سرخ دلم
دوشنبه 1386/09/05
چنان انزجار کشنده از زمانه ام عذابم می دهد که برای ارامشم میان خودم و زمانه ام تلو تلو می خورم...

 دلزده شده ام از پناه بردن به بیابان...

باتلاق این زمانه بوی تعفن می دهد ...

احساسم را که زنجیر می کنم ریشه هایم خشک می شود               

 درونم را اراسته ام به بوی عشق درونم ریشه دوانده در موهبت خدایم.                 

چه کودکانه و نابخردانه به درونم چشم دوخته بودم گمان

نمی کردم زمانه و مردمانش به ظاهرم چشم  دوخته اند!!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:36  توسط سارا  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1386/06/21
صدای پیر شدن ثانیه هایم را می شنوم و افسوس که جز نگریستن توانی ندارم.

ریشه هایم برای در خاک ماندن سست است .ریشه میدوانم من روی زمین و

امید بسته ام به اینکه خدایم طوفانی نکند هوای زندگیم را...که ریشه هایم برای

تحملش سست است .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:49  توسط سارا  | 

~ ~ ~
جمعه 1386/05/19
جمعه است

               منفورترین روز هفته........

ومن تکاپویی حس می کنم از برون

که شاید این درون نحیفم را تکانی دهد

ولی نه..... امروز جمعه است

                 منفورترین روز هفته.........

 صدای خرناس گذشت گوش احساسم را کر کرده است!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:30  توسط سارا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/04/24
اسمان قلبت گرفته مدت هاست خورشید را به چشم ندیده است

روی شانه هایش ببار ............

                      نه...شانه خالی نکن!چشمانش ابری است

برای پرستش خورشید

                       ترانه وار ابرهارا کنار بزن!

ولی نه........

تلاشت بیهوده است باتلاق احساساتت تو را می بلعد!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:56  توسط سارا  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1386/04/12
به نوازش هایت در کودکی ام قسم ببخش!

به نگاه خالی ام در جستجوی مهرت

                             به مهربانی و بخشندگی ماه ببخش

برای حرف های نزده ام........ 

                           برای گناه نکرده ام ببخش .....

نگاهم در جستجوی نگاهت در جاده ای بی انتها یخ زد!

  هیچم از ستایش همیشگی ات!

                                        سرشار از شرمساری................

                                                   پناه بده !

                                                        

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:27  توسط سارا  | 

~ ~ ~
شنبه 1386/04/02
می بوسم ترنم چشمانت را

                              با من باش

                                          شانه هایم برای باریدنت خالیست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:14  توسط سارا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1386/03/27
سلام

این سری به جای نوشته از خودم یه وصیت نامه براتون گذاشتم البته خوشحال نشین از خودم نیست!!!!

وصیت نامه داریوش بزرگ.خواهش می کنم بخونید ببینید که چه بودیم و چه شدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

وصیت داریوش بزرگ

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:9  توسط سارا  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1386/03/15
شرجی چشمانم غم دلت را لرزاند.

                        تهی ام از خویش ....

                                        بی هیچ رد پایی از خدا   

دنبال جای پایی روی قلبم 

                            پناه اورده ام به بیابان چشمانت ....

ای نازنین با توام!

                          رد پایی بر جای گذار.......!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:2  توسط سارا  | 

~ ~ ~
جمعه 1386/02/28
سرد است احساس قلبم برای نوازش عشق

در این زندان احساسات که همه چیز ممنوع است حتی تنفس عشق ...

برای چه می طلبیم احساساتمان را ؟


در این چهار دیواری که بازخواست می شوی برای تندتر زدن قلبت ...

برای چه اغوشت را گشوده ای به میزبانی عشق ؟

وحشت بروزش سایه افکنده بر دستانمان

احساساتت را با نگاهت به من بگو......................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:45  توسط سارا  | 

~ ~ ~
شنبه 1386/02/15

کاش ضربه های شلاق برگلبرگ هایت که کمی شاداب تر می نمایند این گونه پرپرت نمی کرد.

کاش می فهمیدیم که زیباتر بودنت ای گل دلیل بی بند و باریت نیست!!!!

ارزشت پایمال و لگدکوب جاهلیت شده.

ترنم شبنم قدغن.

اینه هم توان لبخند زدن را ندارد.

اهسته بخند که پرپرت نکنند!!!!!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:6  توسط سارا  | 

~ ~ ~
شنبه 1386/02/01

کاش مهتاب کامل بود و من برای دیوانگی ام بهانه ای داشتم...

کاش یارای فریاد عشق را داشتم.....

دستانم می لرزد و قدم هایم سست تر از همیشه است.........

قلبم خالی است.........

نه....قلبم مالامال از عشق است......

نه....تهی شده ام از عشق........

                این گونه خوش تر است............

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  توسط سارا  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/12/09

خدایا می دانم پر توقعم.می دانم انقدر بد کرده ام که دیگر شاید نظری بر من نیندازی .انقدر حقیر شده ام که دیگر بنده ای حسابم نکنی.

خدای من قلبم یخ زده بودو شاید گرمای نور توست که دوباره بر ان اثرکرده.

انقدرحقیرم که برای خواهش از درگاهت جراءت نگاه کردن به اسمان را ندارم.

می دانم بد کردم .می دانم می دانم.

افریدی مارا و اموختی عاشق باشیم.عاشق و لایق.عاشق بودم ولی نه لایق.

خدایا خداوندا سرخورده ام و محزون .می دانم هیچ چیز نمی دانم .نه از دوست داشتن سر در می اورم و نه مفهوم واقعی عشق را می دانم.

خسته ام از خودم از حماقتم و از حقارتم.بی بهانه می گریم . با بهانه فریاد می زنم.بی ریا و ملتمس از تو می خواهم نجاتم دهی که مرا ببخشایی و بر من خرده مگیری می دانم می دانم.

بنده کوچک و بی پناهت پناهگاهی جز اغوش خداوندی ندارد او را از خود طرد مکن.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:54  توسط سارا  | 

~ ~ ~
دوشنبه 1385/11/30
در سایه سار گسترده روز تنهایی من موج می زند.

 

                         به چه لبخند می زنیم ما؟

                                                                        به تنهایی خود؟

درد حقارت را در سر انگشتان سیاه زنی معتاد.......

یا پس زدن کودک خیابانی...........................

      یافتم....

همه جا شلوغ است

                          ازدحام افکارم شلوغ تر از خیابان ...

صدای فکرم را می شنوم...

                                             صدای فکر ان زن معتاد

                                            یا ان کودک خیابانی

به چه لبخند می زنیم ما؟

                                    به تنهایی خود؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:27  توسط سارا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/11/29
دلش می خواست تنها باشد .تنها تر از من. می خواست به جایی برود ساکت تر از تنهایی من .جایی که فقط رد پای او بر روی زمین باشدوهیچ چراغی نباشد تا تنهاییش را روشن کند .او فقط عاشق نور ماه بود .عاشق هاله ای از ماه که هیچ وقت ماه را تنها نمی گذاشت. ماه هیچ وقت تنها نبود و او این راخوب  می دانست.او به اندازه ی وسعت اسمان از دیدن اسمان لذت می بردوفقط در تنهاییش اسمان را راه می داد .ساحل خلوت بدون هیچ نوری .فقط چراغ تنهاییش ماه باشد.روی شنهای نرم ساحل دراز بکشد و باصدای دریا در تنهایی خودش به خواب برود و وقتی از خواب رویاهایش با صدای سکوت بیدار شدتمام غصه های زندگیش را فراموش کرده وبه ارامشی رسیده باشد که حتی دریا هم ان را تجربه نکرده باشد

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:48  توسط سارا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/11/22
دلم گرفته....

چرا همیشه هروقت ناراحتم همه جمله هامو با این جمله شروع می کنم ؟ولی  اولین چیزی که وقتی ناراحتم به ذهنم می یاد همین یه جمله است دلم گرفته........

می دونم اصلا مهم نیست این دنیا اینقدر بزرگ که دل کوچک من توش گمه چه برسه به این که این دل گرفته باشه دیگه گم اندر گمه!

دلم نمی خواد بخوابم می خوام تا صبح بیدار باشم.دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم می خوام تو خودم باشم.تو لاک خودم سرم رو مثل کبک بکنم تو برف.کاشکی لااقل یک کم برف بود باید سرمو بکنم تو اسفالت ولی اگه سرت زیر زمین باشه بهتر از اینه که صاف صاف رو گردنت باشه و هی بچرخه مثل دوربین حالا اگه مثل دوربین ها چیزهای قشنگ را می دید یه حرفی.باشه رو سرت که چی؟چی می خواد ببینه؟ چیزهایی که دلت رو از اینی که هست تنگ تر کنه می خوام صدسال سیاه نبینه .

کاشکی می شد با خدا حرف می زدم.یه طوری که می دونستم نشسته داره حرفامو گوش می کنه می دونم که گوش می کنه ولی .........شاید اینقدر دلم گرفته که هر چی خدا گوش کنه تو تنگی دل من هیچه !

دوست دارم مال خودم باشم.واسه خودم راه برم واسه خودم نفس بکشم.واسه خودم درس بخونم فقط و فقط برای خودم.زیر ذره بین دیگران هم نباشم.نمی خوام تظاهر کنم نمی خوام خوب باشم.می خوام ادم بده باشم لااقل تو خیالات خودم.شایدم این ادم بده زیادم بد نباشه شایدم خیلی بد باشه!

دوست دارم راه برم توی یه بیابون نه بدوم.شایدم نه پرواز کنم ولی نه همون راه رفتن هم از سرم زیاده. میخوام کفشامو درارم برم روی یه عالمه شن که باد ان ها رو زیر پام تکون می ده و من قلقلکم میاد. شن ها تکون میخورن مثل موج اب ولی اینجا ابی نیست.هیچی!اب نیست ولی عکس ماه روی شن ها افتاده باشه عکس ستاره ها هم کنارش باشه .چقدر رویایی و قشنگ.کاشکی یک کم از این رویاها تو حقیقت اتفاق می افتاد.که چی؟صبح ها پاشی بری بیرون تو هوای پخته منگ .ظهر بیای خونه توی هوای پخته منگ تراز بیرون دوباره بشینی توی اتاقت که می خوای دوسش داشته باشی ولی تو دو ماه ازش فرار کردی و اواره کاناپه و میز ناهار خوری بودی.ولی حالا برگشتی .دوباره پیشش هستی مثل  قبل مثل قدیم .ولی نه قبلا خیلی قبل تر ها که یک کم عقلت بیشتر می رسید و کوچک تر بودی! اون موقع ها که ناراحتی ات فقط موقعی بود که شکلات های توی یخچال تموم می شد یا کیکی که از سر کوچه می خریدی رو بابا می خورد! اون موقع ها که .......

اونجا میزت کنار یک پنجره بود یه پنجره که اونقدر بزرگ بود که شهر توش پیدا بودبا یک پرده سفید وبلند رویایی که تو همیشه شب ها می تونستی از پنجره اتاقت با ماه صحبت کنی. اخه تو دوستی الانت را با ماه مدیون همون روزهایی .همون روزهای قشنگ.ولی الان شیشه های خونه ها هم کوچیکه هم طرح دارکه صورت ادم ها هم از پشتش پیدا نیست چه برسه به صورت ماه.اخه ماه که دوستمه تو پنجره اتاقم جا نمی شه اون خودش بزرگه ولی دلش کوچیکه خیلی کوچیک.تنها خوبیش اینه که تنهاست .تنهای تنها.از این پایین که اینجوری به نظر میاد.کاشکی می شد رفت پشتش و قایم شد قایم موشک با همه مردم دنیا .ولی نه .......

اون روزها که قایم موشک را دوست داشتم به زور می رفتم تو کمد رختخواب ها که مامان اینارو مجبور کنم بیان دنبالم بگردن.همیشه زمان توی کمد برام دیر می گذشت اخه هروقت می رفتم تو کمد خیلی طول می کشید تا مامان اینا بفهمن که من نیستم و باید دنبالم بگردن.چقدر خوب بود نمی دونم اون موقع کمد اتاقم خیلی بزرگ بود یا من خیلی کوچیک بودم که اونجا جا می شدم.اونجا تنها جایی بود که توش راحت بود از هیچ چیزش نمی ترسیدم حتی از تاریکیش.اخه می دونی من وقتی بچه بودم حتی اگه خوابم نمی بردبه زور زودتر از بقیه می خوابیدم که چراغ ها روشن باشه و من نترسم.ولی نمی دونم چرا از تاریکی کمد نمی ترسیدم.شاید واسه این بود که همیشه با خرسیم می رفتم توی کمدم همیشه با خرسی.میدونم از وقتی که یک کمی بزرگ شدم دیگه به خرسی هم بی وفا شدم.اون خرسی که همیشه باهاش حرف می زدم حالا دیگه خیلی چیز هارو نمی دونه .خرسی خودم.دلم یک کمد می خواد که برم توش جایی که از تاریکیش نترسم.دلم یک پنجره بزرگ می خواد پنجره ای که ماه توش جا بشه دلم یک جای خلوت می خواد .نه........خلوت نه..........یک جایی خالی از ادم دلم اون بیابون را می خواد من دلم خیلی چیزها می خواد خیلی چیزها........

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:27  توسط سارا  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/11/18
ترانه های سبزم را می شنوی ؟

                               ترانه هایی برای سرودن ....

                               ترانه هایی برای بودن ....

 

سبز بهاریست زمستان قلبم

گرمیش را مدیون ترانه های سبز تو هستم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:53  توسط سارا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/11/15
سلام دوستان امروز اومدم اپ کنم یک سری دیگه از کارامو گذاشتم اینجا خوشحالم میکنید نظراتون را راجع بهشون بهم بگید.

راستی یه دوست خیلی خیلی عزیز بهم گفت چرا اینقدر غمگین می نویسی به اون عزیز می گم من وقتی دلم میگیره قلمم حرکت می کنه باید ببخشی.

-تکرار.تکرار.تکرار

                                                    و باز هم تکرار

عقربه ها می گذرند از پس اعداد

                                                             ۲.۳.۱۰

 چه فرقی می کند برای تو که تکرار وجودت را گرفته؟؟؟؟؟؟؟

 

 

-انگشتانم یخ زده

                نشسته ام کنار پنجره در انتظار برف

                                        انگار دیگر باران جوابگوی غم من نیست !!!!

 

-سرما.سوز.برف.یخ.

                  تگرگ.گردباد.طوفان.شن باد.بوران

                                                       ولی چرا اسمان افتابی ست؟؟؟؟؟؟؟

 

-خودت ر ابیرون بکش از بدبختی و تحقیر

خودت را بیرون بکش تو می توانی..............

...................دیدی چه راحت بود؟؟؟.....................

نه....نه........مواظب باش

                                      انجا باتلاق است.

 

-صدای تیک تیک ثانیه شمار

                                     شاید

صدای فریاد گذشتن سال هات

 

-در ان هنگام که تحصن گل های قرمز کوچک لگد مال شد

و در ان هنگام که افتاب شرمگین

من قفل به دهان بسته فقط می نگریستم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:15  توسط سارا  | 

~ ~ ~
جمعه 1385/11/13
در برهه ای از تاریخ معاصر ایران، زنی قدعلم کرد و بنیان گذار و پیشتاز شعر معاصر ایران در میان زنان شد. کسی که علیرغم مخالفت ها، دشمنی ها، کارشکنی ها، بدگوی ها، به راه خویش ادامه داد و پرچم دار موجی نو در میان زنان وطنش شد.

فروغ فرخزاد بانوی شعر معاصر ایران در ژانویه 2006 به سن هفتادسالگیرسید، اگرچه جسمش با ما نیست ولی شعرش، هنرش، صدایش و یادگارش با ماست. خودش میگوید


پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است

 

من از عاشقان هنرش هستم .اینکه یک زن چگونه می تواند چشمش را به روی مردمان احمق زمان ببندد و هنرش را به رخ همگان بکشد قابل ستایش است .درد دلش را بخوان!

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

                                                          زجمع اشنایان می گریزم

                                                           به کنجی می خزم ارام و خاموش

                                                          نگاهم غوطه ور درتیرگی ها

                                                          به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

                                                      

                                                      از این مردم که تاشعرم شنیدند

                                                      به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

                                                      ولی ان دم که در خلوت نشستند

                                                      مرا دیوانه ای بدنام گفتند

  

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را.بس کن این دیوانگی ها

                                

 

صدای فروغ بر روی اشعارش

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:20  توسط سارا  | 

~ ~ ~
چهارشنبه 1385/11/11
کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

این کتاب در سال ۱۹۹۴توسط پائولوکوئلیو نویسنده برزیلیبه رشته تحریر در امد.

در این کتاب دختری به دنبال عشق کهنه ای به سفری میرود که معشوقه اش کشیشی شفابخش شده

و در سردرگمی تلفیق عشق اسمانی و زمینی است.......

نمی دانم اگر کتاب را بخوانید چه نظری داشته باشید ولی از نظر من این کتاب برای نویسنده کیمیاگر که

کتابش در ۲۹ کشور دنیا چاپ و ترجمه شد کمی کوچک است .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:36  توسط سارا  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1385/11/10
دلم پر طپش است .پر هیاهو . اشوبی است باور نکردنی .خسته از تنهایی و بی کسی همه هستند ولی پشت غبار های مه مخفی.وجودشان را خودم حس می کنم ولی قلبم ندایی نمی دهد.می ترسم از ادامه زندگی از بی کسی ..........................................................

درختان چیده شده در امتداد مسیر زندگی به افق می روند به فرجام زندگی ................

.......................

                          ..................................

                                                                 و باغبانی هنوز درخت می کارد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:39  توسط سارا  | 

~ ~ ~
دوشنبه 1385/10/11
اگر به اسمان خیره شدی و ماه را دیدی باور نکن !!!!!!!!!

.......................اگر ستاره ها را دیدی باور نکن !!!!!!!!!!!!

                    چون در این دنیای دروغین ستاره ها و ماه جز در خیال پوچ تو نیست

                     گل رز ساخته فکر عاشقانه ی من و توست .

                                                                                            رز را هم باور نکن

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:14  توسط سارا  | 

~ ~ ~
جمعه 1385/09/10
دوست داران صادق هدایت سلام

من خودم از طرفداران صادق هدایتم .از نظرم هنرمندی خلاق و با هوش بود که درسته بیشتر نیمه خالی لیوان را نگاه می کرد ولی همون نیمه رو خیلی خوب میدید. بعضی ها می گن هدایت خیلی سیاه می نوشته ولی من اینجوری فکر نمی کنم .می دونی صادق هدایت حجاب موضوعات اجتماعی را بر می داشت راحت و بی دغدغه می نوشت.کاشکی ادبیات بیشتر ازش بهره می برد. چند تا از کتاب های هدایت را انتخاب کردم راجع بهشون توضیح دادم.ادامه مطلب را بخونید.


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:27  توسط سارا  | 

~ ~ ~
پنجشنبه 1385/09/09
بی تو ای یار ای غم خوار به اندوه دلم چگونه پاسخ دهم .تو را نه برای اندوهم بلکه برای لحظات نفس کشیدنم می ستایم .غم نهان دلم را گرچه با کسی باز نکردم رازی است در اعماق سنگی دلم. راه دراز و بی پایان زندگی توانم را ربوده و تنها تو ای یار ای یگانه ترین یار ................

                                  به یاریم بشتاب

               

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:59  توسط سارا  | 

~ ~ ~
جمعه 1385/08/05
در شبی چنین بی مهتاب نشسته ام سکوت کرده ام چشمه ای در چشمانم موج می زند.سنگینی کوهی را بر قلبم حس می کنم دستانم مانند حرکت گلبرگ ها در باد بی حس است بدنم مثل زمین برف دیده و زمستان چشیده سرد است.پاهایم مثل درخت صد ساله و ریشه دوانده در خاک به زمین چسبیده کاشکی کسی به پایم اب می ریخت .شاید جوانه می زدم شاید شکوفه می دادم ولی افسوس در دست  همه فقط تبر می بینم شاخه های خشکیده من فقط به درد سوزاندن می خورد اشکالی ندارد بزنید محکم تر بزنید .اگر این گونه گرم می شوید بزنید .سردی و سختی تبر هایتان را به جان می خرم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:51  توسط سارا  | 

~ ~ ~
دوشنبه 1385/07/10
شوالیه ی ناموجود نام کتاب تخیلی ایتالو کالوینو است .

ایتالو کالوینو نویسنده ی کوبایی که در سال ۱۹۸۵در ایتالیا درگذشت.جذابیت کار او طنز گونه بودن سبک نگارش اوست.کتاب شوالیه ناموجود در باره ی شوالیه ایست که پشت کلاه خود او هیچ چیزی وجود ندارد و البته همین موجود تهی عاشقی دلباخته هم پیدا می کند.راستش را بخواین من اصلا علاقه ای به کتاب های تخیلی ندارم ولی اینو قول میدم هر کسی که به ادبیات علاقه داره این کتاب را بخونه پشیمون نمیشه.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:29  توسط سارا  | 

~ ~ ~
جمعه 1385/06/10
برای اینکه بیشتر با قلم ناتوانم اشناتون کنم چند تا از نوشته هام رو اینجا گذاشتم بخونید نظرتون رو بهم بگید .


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:52  توسط سارا  | 

~ ~ ~
دوشنبه 1385/05/16
رد پای کنار ساحل از تنهایی دیگر رمق برای ماندن نداشت خودش را به امواج اب سپرد تا شاید از تنهایی در اید .قاصدک بی خبر انقدر تنها بود که از تنهایی خود را دست باد سپرد تا شاید همدمش باشد. فلوت چوپان سوز تنهایی می زد چوپان خودش را به دست صحرا سپرد تا شاید سوز اهنگ دلش را بشنود. خورشید می سوخت ولی کسی نمی دانست که از درد تنهایی می سوزد .خورشید خودش را به اسمان سپرد تا شاید از تنهایی در اید .رز داغدار بود داغدار تنهایی دخترک خسته در پس کوچه های سرنوشت داغ تنهایی دخترک داشت و خود تنها تر ز دخترک .تمام هستی از تنهایی می سوخت می ساخت و می گذراند .کجاست همدم تنهایی رد پای خسته محو ؟کجاست همدم قاصدک به دست باد سپرده ؟کجاست همدم چوپان که سوز دلش را بشنود ؟کجاست همدم  خورشید؟کجاست همدم رز داغدار ؟تمام هستی در سکوتی مبهم و خسته از بی همدمی به انتظار تسکین درد خود بی امید نشسته اند و نا امیدیشان در تاریکی بی مهر برق میزند و همه چشم بر اسمان دوخته اند تا ستاره ای دنباله دار ببینند و در دل های نا امیدشان ارزو های دست نیافتنیشان را زمزمه کنند تا شاید این مرهمی باشد بر درد بی درمان انها    ( ۷۹)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:51  توسط سارا  | 

~ ~ ~
شنبه 1385/04/10
می خواهم بروم به دور دست ها به جایی که لطافت اشک هایش حس شود به جایی لطیف به جایی که نه سهراب داند نه مادر.به جایی که چشم مهتاب مرا نبیند.می خواهم بروم از خودم و ارزوهایم جدا شوم شاید دورتر از شقایق هایی سهراب دور تر از گرمی مادر دورتر از اشک شبنم جایی برای من باشد جایی که شاید ستاره های اسمان مرا بفهمند .دیگر بیت بیت سهراب وحرف های مادر مرا ارام نمی کند.ایا پشت اسمان ها پشت گل ها ی شقایق پشت دستان مادر پشت اشک شبنم جایی برای من که از خودم رانده شده ام هست.ایا چیزی هست که به من ارامش دهد و خودم را به خودم باز گرداند  و ارزوهایم را که تکه تکه شده اند و با نسیم باد به هر سو پراکنده شده اند به هم وصل کند.نیمی از راه را برای رسیدن به ارامش طی کرده ام .نه از بیت بیت سهراب و حرف های مادر خبری هست نه از ارامشی عمیق در بیابان یکه و تنها چه می کنم ؟کسی صدای مرا می شنود کسی هست که به یاری من بشتابد ؟      ( ۱۳۷۸)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:33  توسط سارا  | 

~ ~ ~
سه شنبه 1385/02/12
می خوام راجع به کتاب کوهستان جان نوشته ی گائو چینگ ژیان بگم. این کتاب برنده جایزه ادبی نوبل در سال ۲۰۰۰ شده .ترجمه شده توسط دل ارا قهرمان . اگه دنبال کتاب هایی کاملا روشن بدون در گیری فکری می گردید بهتون خوندن این کتاب را توصیه نمی کنم.ولی اگه خوندن کتاب هایی به فضای ادبی بسیار و توصیف ریز به ریز صحنه ها و مناظر لذت می برین حتما امتحانش کنید.موضوع کتاب راجع به مردی که تصمیم گرفته سفر کنه و شما با باز کردن کتاب باهاش همسفر می شید.راستی کتاب قطوریه!!!! 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:2  توسط سارا  | 

~ ~ ~
یکشنبه 1385/02/10
سلام

داشتم به این فکر می کردم که بعضی وقت ها دوست ندارم یک کتاب و دستم بگیرم و شروع به خوندنش بکنم بعد ببینم چه موضوع بی مزه ای داره یا اصلا با سلیقه ی من جور نیست .

همیشه دوست داشتم بهم کتاب معرفی بکنن اینجوری خیلی برام بهتر بوده منم تصمیم گرفتم که کتاب هایی که می خونم بهتون معرفی کنم اینجوری می تمنیم راجع بهشون هم با هم گپ بزنیم .به امید روزی که وقتی وقت اضافه داشتیم اولین فکری که به ذهنمون بر سه مطالعه ی یک کتاب باشه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:52  توسط سارا  | 

~ ~ ~