بی تاب پیدا شدنم
افسوس که این بازی بچه گی ام نیست!
تمام می شوم
سارا سر خط.....!
شاید یادت نرود که دوستش داری !!!!!!!!
می شکنی با باورهایت باهم
سرگیجه ای گرفتی از توضیح دادن احمقانه درونت
.
.
.
.
هی تو روی من بالا نیار
وجدان تیغ
رگ تنهاییم را نمی برّد .....
کاش می دانستیم تا به کی باید چهلم بگیریم؟؟؟!!!!
عاقبت عطش کودکیم خفه ام می کند !
بغضم را فرو خورده ام و خفه شده ام از درون
این عادت دیرینه ی هم نسل من است.......
هم بغض سبز من نیستند؟؟؟!!!
در این خفقان نا امیدی اگر امید سبزی هست چرا رو برگردانیم؟؟
که این قدر دیر پیدا کردم خود گم شده ام را!
پنجره برفی با من حرف می زند و کابوس نیامدنت .نبودنت ونخواندنت
دل اشوبی است در این سرما.
اه که می کشم زمانه هم برایم حسرت می خورد و فردایم چشم انتظار
ماست.
برف ها اب می شود و من باور می کنم که بی نهایت نیستم ۱۱/۱۱/۸۶
دلزده شده ام از پناه بردن به بیابان...
باتلاق این زمانه بوی تعفن می دهد ...
احساسم را که زنجیر می کنم ریشه هایم خشک می شود
درونم را اراسته ام به بوی عشق درونم ریشه دوانده در موهبت خدایم.
چه کودکانه و نابخردانه به درونم چشم دوخته بودم گمان
نمی کردم زمانه و مردمانش به ظاهرم چشم دوخته اند!!!!!!!
ریشه هایم برای در خاک ماندن سست است .ریشه میدوانم من روی زمین و
امید بسته ام به اینکه خدایم طوفانی نکند هوای زندگیم را...که ریشه هایم برای
تحملش سست است .
منفورترین روز هفته........
ومن تکاپویی حس می کنم از برون
که شاید این درون نحیفم را تکانی دهد
ولی نه..... امروز جمعه است
منفورترین روز هفته.........
صدای خرناس گذشت گوش احساسم را کر کرده است!
روی شانه هایش ببار ............
نه...شانه خالی نکن!چشمانش ابری است
برای پرستش خورشید
ترانه وار ابرهارا کنار بزن!
ولی نه........
تلاشت بیهوده است باتلاق احساساتت تو را می بلعد!!!!
به نگاه خالی ام در جستجوی مهرت
به مهربانی و بخشندگی ماه ببخش
برای حرف های نزده ام........
برای گناه نکرده ام ببخش .....
نگاهم در جستجوی نگاهت در جاده ای بی انتها یخ زد!
هیچم از ستایش همیشگی ات!
سرشار از شرمساری................
پناه بده !
با من باش
شانه هایم برای باریدنت خالیست
این سری به جای نوشته از خودم یه وصیت نامه براتون گذاشتم البته خوشحال نشین از خودم نیست!!!!![]()
وصیت نامه داریوش بزرگ.خواهش می کنم بخونید ببینید که چه بودیم و چه شدیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تهی ام از خویش ....
بی هیچ رد پایی از خدا
دنبال جای پایی روی قلبم
پناه اورده ام به بیابان چشمانت ....
ای نازنین با توام!
رد پایی بر جای گذار.......!
در این زندان احساسات که همه چیز ممنوع است حتی تنفس عشق ...
برای چه می طلبیم احساساتمان را ؟
در این چهار دیواری که بازخواست می شوی برای تندتر زدن قلبت ...
برای چه اغوشت را گشوده ای به میزبانی عشق ؟
وحشت بروزش سایه افکنده بر دستانمان
احساساتت را با نگاهت به من بگو......................
کاش ضربه های شلاق برگلبرگ هایت که کمی شاداب تر می نمایند این گونه پرپرت نمی کرد.
کاش می فهمیدیم که زیباتر بودنت ای گل دلیل بی بند و باریت نیست!!!!
ارزشت پایمال و لگدکوب جاهلیت شده.
ترنم شبنم قدغن.
اینه هم توان لبخند زدن را ندارد.
اهسته بخند که پرپرت نکنند!!!!!!!
کاش مهتاب کامل بود و من برای دیوانگی ام بهانه ای داشتم...
کاش یارای فریاد عشق را داشتم.....
دستانم می لرزد و قدم هایم سست تر از همیشه است.........
قلبم خالی است.........
نه....قلبم مالامال از عشق است......
نه....تهی شده ام از عشق........
این گونه خوش تر است............
خدایا می دانم پر توقعم.می دانم انقدر بد کرده ام که دیگر شاید نظری بر من نیندازی .انقدر حقیر شده ام که دیگر بنده ای حسابم نکنی.
خدای من قلبم یخ زده بودو شاید گرمای نور توست که دوباره بر ان اثرکرده.
انقدرحقیرم که برای خواهش از درگاهت جراءت نگاه کردن به اسمان را ندارم.
می دانم بد کردم .می دانم می دانم.
افریدی مارا و اموختی عاشق باشیم.عاشق و لایق.عاشق بودم ولی نه لایق.
خدایا خداوندا سرخورده ام و محزون .می دانم هیچ چیز نمی دانم .نه از دوست داشتن سر در می اورم و نه مفهوم واقعی عشق را می دانم.
خسته ام از خودم از حماقتم و از حقارتم.بی بهانه می گریم . با بهانه فریاد می زنم.بی ریا و ملتمس از تو می خواهم نجاتم دهی که مرا ببخشایی و بر من خرده مگیری می دانم می دانم.
بنده کوچک و بی پناهت پناهگاهی جز اغوش خداوندی ندارد او را از خود طرد مکن.
به چه لبخند می زنیم ما؟
به تنهایی خود؟
درد حقارت را در سر انگشتان سیاه زنی معتاد.......
یا پس زدن کودک خیابانی...........................
یافتم....
همه جا شلوغ است
ازدحام افکارم شلوغ تر از خیابان ...
صدای فکرم را می شنوم...
صدای فکر ان زن معتاد
یا ان کودک خیابانی
به چه لبخند می زنیم ما؟
به تنهایی خود؟
چرا همیشه هروقت ناراحتم همه جمله هامو با این جمله شروع می کنم ؟ولی اولین چیزی که وقتی ناراحتم به ذهنم می یاد همین یه جمله است دلم گرفته........
می دونم اصلا مهم نیست این دنیا اینقدر بزرگ که دل کوچک من توش گمه چه برسه به این که این دل گرفته باشه دیگه گم اندر گمه!
دلم نمی خواد بخوابم می خوام تا صبح بیدار باشم.دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم می خوام تو خودم باشم.تو لاک خودم سرم رو مثل کبک بکنم تو برف.کاشکی لااقل یک کم برف بود باید سرمو بکنم تو اسفالت ولی اگه سرت زیر زمین باشه بهتر از اینه که صاف صاف رو گردنت باشه و هی بچرخه مثل دوربین حالا اگه مثل دوربین ها چیزهای قشنگ را می دید یه حرفی.باشه رو سرت که چی؟چی می خواد ببینه؟ چیزهایی که دلت رو از اینی که هست تنگ تر کنه می خوام صدسال سیاه نبینه .
کاشکی می شد با خدا حرف می زدم.یه طوری که می دونستم نشسته داره حرفامو گوش می کنه می دونم که گوش می کنه ولی .........شاید اینقدر دلم گرفته که هر چی خدا گوش کنه تو تنگی دل من هیچه !
دوست دارم مال خودم باشم.واسه خودم راه برم واسه خودم نفس بکشم.واسه خودم درس بخونم فقط و فقط برای خودم.زیر ذره بین دیگران هم نباشم.نمی خوام تظاهر کنم نمی خوام خوب باشم.می خوام ادم بده باشم لااقل تو خیالات خودم.شایدم این ادم بده زیادم بد نباشه شایدم خیلی بد باشه!
دوست دارم راه برم توی یه بیابون نه بدوم.شایدم نه پرواز کنم ولی نه همون راه رفتن هم از سرم زیاده. میخوام کفشامو درارم برم روی یه عالمه شن که باد ان ها رو زیر پام تکون می ده و من قلقلکم میاد. شن ها تکون میخورن مثل موج اب ولی اینجا ابی نیست.هیچی!اب نیست ولی عکس ماه روی شن ها افتاده باشه عکس ستاره ها هم کنارش باشه .چقدر رویایی و قشنگ.کاشکی یک کم از این رویاها تو حقیقت اتفاق می افتاد.که چی؟صبح ها پاشی بری بیرون تو هوای پخته منگ .ظهر بیای خونه توی هوای پخته منگ تراز بیرون دوباره بشینی توی اتاقت که می خوای دوسش داشته باشی ولی تو دو ماه ازش فرار کردی و اواره کاناپه و میز ناهار خوری بودی.ولی حالا برگشتی .دوباره پیشش هستی مثل قبل مثل قدیم .ولی نه قبلا خیلی قبل تر ها که یک کم عقلت بیشتر می رسید و کوچک تر بودی! اون موقع ها که ناراحتی ات فقط موقعی بود که شکلات های توی یخچال تموم می شد یا کیکی که از سر کوچه می خریدی رو بابا می خورد! اون موقع ها که .......
اونجا میزت کنار یک پنجره بود یه پنجره که اونقدر بزرگ بود که شهر توش پیدا بودبا یک پرده سفید وبلند رویایی که تو همیشه شب ها می تونستی از پنجره اتاقت با ماه صحبت کنی. اخه تو دوستی الانت را با ماه مدیون همون روزهایی .همون روزهای قشنگ.ولی الان شیشه های خونه ها هم کوچیکه هم طرح دارکه صورت ادم ها هم از پشتش پیدا نیست چه برسه به صورت ماه.اخه ماه که دوستمه تو پنجره اتاقم جا نمی شه اون خودش بزرگه ولی دلش کوچیکه خیلی کوچیک.تنها خوبیش اینه که تنهاست .تنهای تنها.از این پایین که اینجوری به نظر میاد.کاشکی می شد رفت پشتش و قایم شد قایم موشک با همه مردم دنیا .ولی نه .......
اون روزها که قایم موشک را دوست داشتم به زور می رفتم تو کمد رختخواب ها که مامان اینارو مجبور کنم بیان دنبالم بگردن.همیشه زمان توی کمد برام دیر می گذشت اخه هروقت می رفتم تو کمد خیلی طول می کشید تا مامان اینا بفهمن که من نیستم و باید دنبالم بگردن.چقدر خوب بود نمی دونم اون موقع کمد اتاقم خیلی بزرگ بود یا من خیلی کوچیک بودم که اونجا جا می شدم.اونجا تنها جایی بود که توش راحت بود از هیچ چیزش نمی ترسیدم حتی از تاریکیش.اخه می دونی من وقتی بچه بودم حتی اگه خوابم نمی بردبه زور زودتر از بقیه می خوابیدم که چراغ ها روشن باشه و من نترسم.ولی نمی دونم چرا از تاریکی کمد نمی ترسیدم.شاید واسه این بود که همیشه با خرسیم می رفتم توی کمدم همیشه با خرسی.میدونم از وقتی که یک کمی بزرگ شدم دیگه به خرسی هم بی وفا شدم.اون خرسی که همیشه باهاش حرف می زدم حالا دیگه خیلی چیز هارو نمی دونه .خرسی خودم.دلم یک کمد می خواد که برم توش جایی که از تاریکیش نترسم.دلم یک پنجره بزرگ می خواد پنجره ای که ماه توش جا بشه دلم یک جای خلوت می خواد .نه........خلوت نه..........یک جایی خالی از ادم دلم اون بیابون را می خواد من دلم خیلی چیزها می خواد خیلی چیزها........
ترانه هایی برای سرودن ....
ترانه هایی برای بودن ....
سبز بهاریست زمستان قلبم
گرمیش را مدیون ترانه های سبز تو هستم!
راستی یه دوست خیلی خیلی عزیز بهم گفت چرا اینقدر غمگین می نویسی به اون عزیز می گم من وقتی دلم میگیره قلمم حرکت می کنه باید ببخشی.
-تکرار.تکرار.تکرار
و باز هم تکرار
عقربه ها می گذرند از پس اعداد
۲.۳.۱۰
چه فرقی می کند برای تو که تکرار وجودت را گرفته؟؟؟؟؟؟؟
-انگشتانم یخ زده
نشسته ام کنار پنجره در انتظار برف
انگار دیگر باران جوابگوی غم من نیست !!!!
-سرما.سوز.برف.یخ.
تگرگ.گردباد.طوفان.شن باد.بوران
ولی چرا اسمان افتابی ست؟؟؟؟؟؟؟
-خودت ر ابیرون بکش از بدبختی و تحقیر
خودت را بیرون بکش تو می توانی..............
...................دیدی چه راحت بود؟؟؟.....................
نه....نه........مواظب باش
انجا باتلاق است.
-صدای تیک تیک ثانیه شمار
شاید
صدای فریاد گذشتن سال هات
-در ان هنگام که تحصن گل های قرمز کوچک لگد مال شد
و در ان هنگام که افتاب شرمگین
من قفل به دهان بسته فقط می نگریستم.
فروغ فرخزاد بانوی شعر معاصر ایران در ژانویه 2006 به سن هفتادسالگیرسید، اگرچه جسمش با ما نیست ولی شعرش، هنرش، صدایش و یادگارش با ماست. خودش میگوید
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است
من از عاشقان هنرش هستم .اینکه یک زن چگونه می تواند چشمش را به روی مردمان احمق زمان ببندد و هنرش را به رخ همگان بکشد قابل ستایش است .درد دلش را بخوان!
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پرسوز
زجمع اشنایان می گریزم
به کنجی می خزم ارام و خاموش
نگاهم غوطه ور درتیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تاشعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی ان دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند
دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را.بس کن این دیوانگی ها
این کتاب در سال ۱۹۹۴توسط پائولوکوئلیو نویسنده برزیلیبه رشته تحریر در امد.
در این کتاب دختری به دنبال عشق کهنه ای به سفری میرود که معشوقه اش کشیشی شفابخش شده
و در سردرگمی تلفیق عشق اسمانی و زمینی است.......
نمی دانم اگر کتاب را بخوانید چه نظری داشته باشید ولی از نظر من این کتاب برای نویسنده کیمیاگر که
کتابش در ۲۹ کشور دنیا چاپ و ترجمه شد کمی کوچک است .


