سیب زمینی هستم در فویل پیچیدنم
وسط آتش این زندگی انداختنم
بیرونم سوخته و مغزم خام است!!!
نگاهت که می کنم ٬فرو می ریزم در باورهایم .
هیبتت را در کدام ثانیه زندگی جا گذاشتی ؟
خدا باز هم اشتباه کرد ....
این ما بودیم که باید آلزایمر می گرفتیم !
متوقف شده ام میان سال ها هفت سین!
کم پیش میاید از غرور و افتخار اشک بریزی
تاریخ را ثبت می کنم به افتخارت ٬ مرد
گاهی باید چمدان را بست و رفت گاهی باید قفلی زد به محکمی عقل گاهی باید احساس را خاک کرد
وگرنه شاید بیست و اندی سال از زندگیت را مجبور باشی بکشانی شهر به شهر
به من دهن کجی می کند زندگی
خودم را به کوچه آشنای علی چپ می زنم
آن جا هم بن بست است!!!
ای پرستیدنی !
شکاندمت ...
طواف نخواهم کرد حماقت هایم را!
صدا می زنم واژه ها را از اعماقم که احساساتم را خالی کنند
....
.....
......
حتی آن ها هم سکوت کرده اند!!!
نگاه های دزدکی را یادت هست؟حلقه بسکتبال ؟شبدرهای چهار برگ ؟؟ورزشکاران تئاتر دوست؟؟ ساعت صفر عاشقی؟؟گیسگل را چی؟؟بابایی من؟؟ احمد دیپلمه ریاضی و ناراضی؟؟؟
دیگر نمی شود گذشت !
زمان را اگر برگردانم؟؟؟!
عبور کن از من از هر آنچه بودم و هستم بگذر
پل می شوم میان تو و خوشبختی ات و من همیشه یک گذرگاهم نه ایستگاه
روی بازوی زمان دراز کشیده ام
و ثانیه شمار نوازشم می کند
.
.
.
زمانه را عاشق می شوم
خاک که می خورم
زنگ می زند احساساتم
.
.
.
.
گردگیری قلبم با تو!
طعم گس تنهایی ام را
به شیرینی !!!!!!!!!! با تو بودن ترجیح می دهم
جنگیدم که خم به ابرویت نیاید
غافل از باری که بر دوشت گذاشته ام !!!!!!!!!!!!!!!!!
تنهایی ام را در چمدانم می گذارم
این تمام باری است که به دوش می کشیدم !!
آسمان سفید بخت شده
و اقبال من چرخ چرخ زنان به دنبال آدمک هایی است که برفی اند
بغض های سمی ام غده شده ،
و این بدخیم ترین اتفاق زندگی ام است!
نبش قبر می کنم کودکی دفن شده ام را
شور می خواهم
جایی امید شاید.....
همین امشب از غصه ها می میرم انتقام خودمو از دوتامون می گیرم
التیامی ندارد بعضی از زخم ها
مرهم نمی شود هیچ چیز
حتی سایه ای از خدا
باید یکی شوی با زخمت
آتش بگیری ، نابود شوی
تو خوابت نمیام کابوست نمی شم تو شبهای سیاه فانوست نمی شم!
روحم را به آتش کشیده ام
تا افکارم را رام کنم
... نه روحم آرام گرفته و نه افکارم!
کودکی ام را بی پناه رها کرده ام ،
حماقت هایم را تکرار می کنم
و
زمانه پوزخند زنان روح به صلابه کشیده ام را تازیانه می زند !
وقتی کسی را از دست می دهی استیصالی است کشنده میان گفتن:
کاش زمان به عقب برگردد تا قدر بدانیم بودنش را
یا به جلو برود و فراموش کنیم همه خاطراتش را
وقتی غریبه ای با انسانیت
حیوان کاملی باش!!!!
مشت می کوبند بر سرت
خم تر می شوی ....
و این الفبای حقارت است که همیشه صرف کرده ایم !!
بُرخورده زندگی ام به حسرت .
قمار کرده ام آرامش ام را
و من همیشه یک بازنده ام.
شاید این منم که می میرم
زمان سنگینی می کند روی نفس هایم
شاید این تویی که سنگینی می کند
خواب بر چشمانت !!!!
نیستی ،
تنها واژه هولناک زمونه را
هجی می کنم
تا نبودنم عادت شود!
جاده عشق می پیچد
و این منم که از سر ناسازگاری
همیشه ته دره ام!
ساعت عشق شنی است
آغوش عشق را از تو می گیرد
اگر عقربه ای بود امیدی به خواب موندنش داشتی!!

