تبليغاتX
دستمال سرخ دلم
جمعه 1385/08/05
در شبی چنین بی مهتاب نشسته ام سکوت کرده ام چشمه ای در چشمانم موج می زند.سنگینی کوهی را بر قلبم حس می کنم دستانم مانند حرکت گلبرگ ها در باد بی حس است بدنم مثل زمین برف دیده و زمستان چشیده سرد است.پاهایم مثل درخت صد ساله و ریشه دوانده در خاک به زمین چسبیده کاشکی کسی به پایم اب می ریخت .شاید جوانه می زدم شاید شکوفه می دادم ولی افسوس در دست  همه فقط تبر می بینم شاخه های خشکیده من فقط به درد سوزاندن می خورد اشکالی ندارد بزنید محکم تر بزنید .اگر این گونه گرم می شوید بزنید .سردی و سختی تبر هایتان را به جان می خرم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:51  توسط سارا  | 

~ ~ ~