خدایا می دانم پر توقعم.می دانم انقدر بد کرده ام که دیگر شاید نظری بر من نیندازی .انقدر حقیر شده ام که دیگر بنده ای حسابم نکنی.
خدای من قلبم یخ زده بودو شاید گرمای نور توست که دوباره بر ان اثرکرده.
انقدرحقیرم که برای خواهش از درگاهت جراءت نگاه کردن به اسمان را ندارم.
می دانم بد کردم .می دانم می دانم.
افریدی مارا و اموختی عاشق باشیم.عاشق و لایق.عاشق بودم ولی نه لایق.
خدایا خداوندا سرخورده ام و محزون .می دانم هیچ چیز نمی دانم .نه از دوست داشتن سر در می اورم و نه مفهوم واقعی عشق را می دانم.
خسته ام از خودم از حماقتم و از حقارتم.بی بهانه می گریم . با بهانه فریاد می زنم.بی ریا و ملتمس از تو می خواهم نجاتم دهی که مرا ببخشایی و بر من خرده مگیری می دانم می دانم.
بنده کوچک و بی پناهت پناهگاهی جز اغوش خداوندی ندارد او را از خود طرد مکن.